حکایت
عبید زاکانی
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده اند؟»گفت:....
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۵ ساعت 10:2 توسط جواد عطارزاده
|


آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی بایدچشید