عید غدیر مبارک

 

عید غدیر ُ عید ولایت بر عاشقان مبارک

حکایت مرد لاف زن

حکایت مرد لاف زن

 

حکایت مرد لاف زن,حکایت

حکایت مرد لاف زن

یک مرد لاف زن, پوست دنبه‌ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبیل خود را چرب می‌کرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می‌کرد که غذای چرب خورده است. دست به سبیل خود می‌کشید. تا به حاضران بفهماند که این هم دلیل راستی گفتار من. امّا …

شکمش از گرسنگی ناله می‌کرد که‌ ای دروغگو, خدا , حیله و مکر تو را آشکار کند! این لاف و دروغ تو ما را آتش می‌زند. الهی, آن سبیل چرب تو کنده شود, اگر تو این همه لافِ دروغ نمی‌زدی, لااقل یک نفر رحم می‌کرد و چیزی به ما می‌داد. ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می‌کند. شکم مرد, دشمن سبیل او شده بود و یکسره دعا می‌کرد که خدایا این دروغگو را رسوا کن تا بخشندگان بر ما رحم کنند, و چیزی به این شکم و روده برسد.

 

عاقبت دعای شکم مستجاب شد و روزی گربه‌ای آمد و آن دنبة چرب را ربود. اهل خانه دنبال گربه دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اینکه پدر او را تنبیه کند رنگش پرید و به مجلس دوید, و با صدای بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد. آن دنبه‌ای که هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چرب می‌کردی. من نتوانستم آن را از گربه بگیرم. حاضران مجلس خندیدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزی کردند و غذایش دادند. مرد دید که راستگویی سودمندتر است از لاف و دروغ.

منبع:داستانی از مثنوی

تو فقط رکاب بزن !

تو فقط رکاب بزن !

3546457568678

من و خدا سوار دوچرخه زندگی شدیم!

این من بودم که اشتباه کردم و جلو نشستم !

فرمان دست من بود؛ سر دوراهی ها قل بم پر از دلهره می شد…

تا این که جایمان را عوض کردیم

حالا آرام شدم…

هر وقت از خدا می پرسم که کجا میرویم ؟

برمیگردد و  با لبخند می گوید:

عزیزم! تو فقط رکاب بزن…

بزرگداشت حافظ

۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظ گرامی باد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

«و ان یکاد» بخوانید و در فراز کنید

 

خدا رو شاکرم

خدا رو شاکرم

34564657

برای مالیاتی که پرداخت میکنم
چون به این معناست که شغلی دارم.

برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی
چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن
چون یعنی غذا برای خوردن دارم.

برای سایه ای که شاهد کار منه
چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.

برای چمنی که باید زده بشه،
برای پنجره هایی که باید تمیز بشه
و ناودانهایی که باید تعمیر بشه
چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم.

برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم
چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.

برای هزینه بالا برای گرمایش
چون یعنی خانه گرمی دارم.

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند
چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.

برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز
چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.

برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند
چون یعنی هنوز زنده هستم.

خوب زندگی کنید! زیاد بخندید!
با تمام قلبتان دوست بدارید!

آموختم که …

آموختم که …

یک نکته از هزاران!

20

 

باید کسی باشد …

 

باید کسی باشد …

3453534

همیشه باید یک کسی باشد…
که معنی سه نقطه‌های انتهای جمله‌هایت را بفهمد…

همیشه باید کسی باشد…
تا بغض‌هایت را قبل از لرزیدن چانه‌ات بفهمد…

… باید کسی باشد…
… که وقتی صدایت لرزید بفهمد…
که اگر سکوت کردی، بفهمد…

باید کسی باشد…
که اگر بهانه‌گیر شدی بفهمد…

باید کسی باشد…
که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن ، نبودن ، بفهمد…
بفهمد که درد داری…
که زندگی درد دارد…
بفهمد که دلگیری…
بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده…
بفهمد که دلت برای راه رفتن، برای دویدن، تنگ شده. . .

آری…همیشه باید کسی باشد