تو فقط رکاب بزن !

3546457568678

من و خدا سوار دوچرخه زندگی شدیم!

این من بودم که اشتباه کردم و جلو نشستم !

فرمان دست من بود؛ سر دوراهی ها قل بم پر از دلهره می شد…

تا این که جایمان را عوض کردیم

حالا آرام شدم…

هر وقت از خدا می پرسم که کجا میرویم ؟

برمیگردد و  با لبخند می گوید:

عزیزم! تو فقط رکاب بزن…